معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت سی و یک :
وارد سالن که شدیم، ناگهان سکوت عمیقی شکل گرفت. پلکی زدم و لحظهای مکث کردم. میدانستم هیچکدام از اعضای خانواده یزدان دل خوشی از من ندارند.
صدای کامران خان بلند شد:
_ بیا عروس… بیا که همه منتظر تو و آرش جان بودند!
نگاهم به یکباره از روی کامران خان به روی مرد باصلابتی که بر کاناپه کناری نشسته بود، جهید. مستقیم به من و آرش خیره بود. آنقدر بیحس و خنثی که لحظهای احساس کردم با پلهâ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🥰🧡
۱ هفته پیشماچیتا
0طفلی غنچه چه قدر زندگی رو براش سخت کردن آرش هن خیلی مظلومه واقعا
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🥲💔
۲ ماه پیشمامان عسل
0غنچه چرا باید بزور عروس کامران خان میشد مگه خانواده نداره ..چیکار کرد که استرس داره 🤔 یعنی اهورا هنوز دوسش داره 🤗
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
در ادامه متوجه میشید عزیزم
۲ ماه پیشسادات.۸۲
1آخ آخ عاشقی بد دردیه
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
خیلی🥲
۲ ماه پیشم
1طفلک غنچه گیر افتاده وسط این خانواده زورگوی بدجنس،برو از اون مادر فولادزرهت انتقام بگیر این بدبخت که به انتخاب خودش ترکت نکرد 🥺😠
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

خاتون
0واقعا از ته دلم میخوام آرش و غنچه باهم باشن اصلا به این اهورا حس خوبی ندارم